|
من و تو=ما...یادت هست ؟تمام شد...حالا : تو ، او= شما.......من هم به سلامت!!!!! |
|
|
میروی و به خیالت که تا آخر عمر باید از تــــــــــــــــــــــو بنویسم فکر کرده ای !!!!!! این شعر تورا نـــــــــدارد چشم هایت را ندارد..... اصلاً این شعر هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچ ربطی به تو ندارد . . . . . . . . . .
تو پاییز مجاور وسطای ماه آذر شد قرارمون که با هم بزنیم به ســـــــــــــــــــــــــــــــــیم آخـــــــــــــــــــــــر
+
تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:27 نويسنده دل سوختگان
_ اومدی ؟!! _ _ آره اینجام همینجا، کنارت یه کاری کن بذار واقعیت شی_ میخوای دوباره برم ؟میخوای برم ؟؟؟_ _ نـــــرو ،ولی اینجورری هم نــــــمـــــــــــون _ هوا خیلی سردی... میترسم ....از این شب تاریک از این سرما میترسم _ _ منم میترسم . راستی تو هم مثل منی ؟_ آره ، پر از خالی _ _ خواب هم میبینی ؟_ آره عزیز دلم ،خواب های قشنگ _ _ تو هم میخندی ؟گریه هم میکنی ؟_ میخندم ؟نه.......!!!!!!!_ _ _ همش دورغه نه ؟ تو مــــــــــــــــــــــیری از پیشم ؟ _ _ نمیدونم !!!! _آه .. نمیدونی ؟ _ _ ............. _ اون بغل هم میکنی ؟ _ _.................... _باهاش میخندی ؟ _ _......... _ چرا حرف نمیزنی ؟؟؟؟؟؟ _ _ ........ _ منتظرشی ؟منتظری مثل من ؟ یا پیداش کردی ؟ _ _....................... _ ولی من هنوز پیدا نکردم اونی که جای تـــــــــــــــــــــــــــــــو باشه _ _ ......... _بغلم میکنی ؟قبل از رفتن بغلم کن _ _.................. _ دیشب خوابتو دیدم . دلت میخواست منو ببینی ..دلت منو میخواست ......!!! _ _ منم خوابتو دیدم _من خودمو ازت دور میکردم ، نمیخواستم منو ببینی _ _ تو همیشه همینطور بودی !!!! _ چه جوری ؟ _ _وقتی از احساسم خبر داری بدتر میکنی _ من ...؟ من فقط ... _ _ هیس ..... عزیزم .. حرف نزن میخوام صدای قلبتو بشنوم _....... _ _ دوستت داشتم _ داشتی ...؟؟؟ _ _ چه آرومی ! چه مهربونی بانوی من ! _ نرو ...بیا ... از رویا بیا به واقعیت _ _ من همینجوری پیشت میمونم _ اگه چشمامو باز کنم پیشمی ؟؟؟؟ _ _....... _ بگو جوابمو بده ... هستی ؟ _ _ _ میخوام چشمامو باز کنم ... _ _....... _ دستاتو از جلوی چشمام بردارم _ _ میخوای برم ؟ _ ....... _ _ بذار حست کنم ، آروم باش ..آروم _ ...... _ _بازم میام .... میام کنارت _ حتی وقتی اون بیاد کنارت ؟اونوقت باز هم بغلم میکنی ؟ _ _ نمیدونم شاید _ تو همیشه نمیدونستی...!من میدونم صد بار هم بگی من میدونم _ _ میدونی ..؟ _ میدونم دوستم داری ،قلبت مال منه _ _آه.....آره عشقم .قلبم مال توئه حتی اگه .. _ اگه چی ....؟ _ _ ....... _ حتی اگه با اون باشی ؟ _ _....... _ کجایی ؟ _ نیستی ؟ _ منم دوستت دارم دلم تنهاست دلگیرم همش حس میکنم دارم بدون عشق میمیرم دلم تنهاست مجـــــــــــــــــــــــــــــــبورم، فراموشت کنم حـــــــالا که از چشمای تـــــــــو دورم تو مــــــــــــــــــــیدونی تو خـــــتیلی وقته مــــــــــــــــــیدونی نـــــــــــــمیفهمی چه بی اندازه بـــــــــی رحمی تو میدونی .......تو خیلی وقته میدونی .........نمی فهمی چه بی اندازه بی رحمی .......
....... یه چند وقتیه قاطی کردم . ولی حالم خیلی خوبه از قبل بهترم ....... خدایا من غلط کردم ، من اشتباه کردم ، خودت شاهد باش من از الان دارم بهت میگم من نمیخوام.. پس فردا اگه اتفاقی بیفته دست من نیست. من دارم میگم بیخیالم .خودت میدونی دیگه ....... از وقتی یه موضوعی رو فهمیدم تصمیم گرفتم وبلاگمو ببندم . ولی نمیدونم چرا دلم نمیاد اینجا ننویسم
+
تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:19 نويسنده دل سوختگان
تـــــو: نرنجی از دلم بــــــــانو...... یه وقتایی اگه سردم آخه این بار غم گاهی زیادی میشه رو دوشم من : بگو که باورت میشه چقدر ساده دوست دارم با اینکه خیلی از حرفات هنوز مونده توی گوشم تـــــو: چیکار کردی که تونستم با چشمای تو آروم شم. تو این حالم رو میفهمی همین که باشی آرومم نرو از پیش من حتی اگه فکر کردی خاموشم من:بجون تو قسم خوردم بری از پیش من مُردم واسه رفتن از این دنیا دیگه مشکی نمیپوشم من:بجون تو قسم خوردم ..........دیگه مشکی نمیپوشم ..... من: یه روزی ارزوم این بود که با قلب تو هم سو شم ....... نرنجیدم .... نرنجیدم .... دیگه مشکی نمیپوشم .......
+
تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 14:24 نويسنده دل سوختگان
گاهی بعضی حرفارو نمیشه زد بعضی حسرت ها رو نمیشه خورد باید از کنارشون گذشت مثل روزایی که خریت به سراغم میاد روزایی که باید باشی ولی نیستی مثل روزایی که همه ازم سوال میکنن چته ؟مثل دیشب که من همش بیرونو نگاه میکردم و بقیه فکر میکردن افسرده شدم مثل سکوت هام مثل بعضی موقع ها شنگول شدن هام مثل اونروز که با بچه ها بودیم که خواستیم خودمونو اروم کنیم و من اروم شدم ..... آره باید از کنار همشون بگذرم حتی از کنار این چرندیاتی که دارم مینویسم از کنار اینا هم باید بگذرم .... من از کنار خیلی چیزا باید بگذرم ولی ارومم خیلی آرومم اونقدر که همش با خودم میگم از زندگیم راضیم من خیلی بزرگ شدم خیلی چیزا فهمیدم ......... نپرس چرا اینجوریم ؟ چون یاد گرفتم اینجوری باشم ........ شکسپیر میگه :من نمیگم عشق در یک نگاه وجود نداره ولی معتقدم برای بار دوم هم میـــــــــــــــــشه نگاه کرد (بنظرت من دوباره عاشق میشم ) دیــــــوونه ام اگه هنوزم به پات نشسته ام اگه به هیچکسی دل نبستم دیــــوونه ام با اینگه رفتی به این امیدم یه روز دستاتو حس کنم تو دستم .......... نذار بمیره یه مرد خسته .... جدایـــــــــی بسه !!!!!!!!!!!!! Be cheshmam negah kon por az khaheshe hame khahesham az to ARAMESHE………..
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:51 نويسنده دل سوختگان
لباسم رو تنم میکنم . دامنش پر از چینه . تور روی سرم میذارم و دوباره خودمو توی آینه نگاه میکنم این یک ساعته که من هر ثانیه خودمو توی آینه نگاه میکنم .... منتظرم . منتظرم تا اون بیاد ..... دوباره خودمو میبینم . بذار بخندم بذار بذار توی این لباس شاد باشم . تو رو توی آینه میبینم . داری میای طرفم ..... تو هم میخندی . دستم رو میگیری . بهت نگاه میکنم یه خنده از سر شیطنت دستمو از دستات رها میکنم . با این دامن به سختی راه میرم . کمی بالا میکیرمش و با عشوه برای تو میچرخم و می ایستم و میخندم . تو هم میخندی . ایندفعه من می ایستم و تو دور من میچرخی ایندفعه من بع تو نگاه میکنم .... وای مرد من توی این لباس خیلی زیبا شدی . دستات رو دوباره میگیرم . ........ پیشونیمو بوس میکنی ...... من میخندم ایندفعه با صدای بلند ....... اینقدر بلند که همه میشنون ...... اینقدر که مامان از خواب بلندم میکنه و میگه دیونه شدی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودمم باور نمیکنم ولی دیگه باورم شده ندارمت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــدارمت نــــــــــــــــــــــــــــدارمت نـــــــــــــــــــــدارمت نــــــــــــــــدارمت نــــــــــدارمت نـــــدارمت نـدارمت ندارمت ندارمت ندارمت ندارمت
ندارمت
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 19:18 نويسنده دل سوختگان
|
Ðe$igNER
m0zhgAN |